![]() |
![]() |
|
|
قفسم هر روز تنگ تر می شود.
تا کی طاقت می آورم ؟نمی دانم. خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:31 توسط مرضیه |
|
|
کجاست مریم ناجی....مریم پاک....
دلم آغوش بی دغدغه می خواد...
همین ۱ خط شعر چند روزه که توی ذهنم وز وز می کنه . انگار ۱ پرینتر سوزنی تو مغزم کار گذاشتن و بی وقفه این خط شعر پرینت می کنه. صدای پرینت کردنش رو هم می شنوم! گفتم اینجا بنویسمش شاید دست از سرم برداره! فقط یکی هست که می تونه کاملاْ وضعیتمو درک کنه. همه چیز واسه من و اون صدا داره. حتی افکارمون! به قبرنوشته هاش یه سری بزنین. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:18 توسط مرضیه |
|
|
وقتی کفشهای کهنه و پاره اش را می بینم از خودم چندشم می شود. و لباس های مندرسش برایم مثل سیلی های پیاپی است. تیک های عصبی اش قابل شمارش نیست. هر روز می بینمش که سطل های آب را از دسته موتورش آویزان می کند. دردناک ترین بخش زندگیش به نظرم همین است. در شمال زندگی کنی ولی جائی از شمال زندگی کنی که مجیور باشی آب شرب را با سطل از محل کار به منزل ببری. هر روز رفتنش را تماشا می کنم. سر موتور را می چرخاند . عینکش را روی بینی بالا می برد.(این هم یکی از تیک هایش است.) و سوار موتور می شود. اینقدر نگاهش می کنم که دیگر در تیررس نگاهم نباشد.
این لحظه ایست که می خواهم روی زمین زانو بزنم ٬ ضجه بزنم ٬ زار بزنم ٬ فریاد بزنم و از کسی کمک بخواهم. امشب رجوع کردم به کودکی ام و کتابهای کودکی ام. داستان های صمد بهرنگ. همیشه از داستانهای (( یک هلو ٬ هزار هلو)) و (( ۲۴ ساعت در خواب و بیداری))اش خوشم می آمد. درد و اندوه در تمامی کلمات این داستانها جریان داره. خدایا منو از سطح ۲۰ بالاتر نبر. آمین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط مرضیه |
|
|
احساس می کنم قلبم مثل لیوانی که روزگاری شکست ٬ هزار تکه شده است.
درد تکه تکه شدنش را هنوز احساس می کنم. ۱ ۲ ۳ ... کاش تا ۱۰ بشمرم و بازی تمام شود. کاش...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:50 توسط مرضیه |
|
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:4 توسط مرضیه |
|
|
چو دزدی با چراغ آید
گزیده تر برد کالا |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:2 توسط مرضیه |
|
|
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط مرضیه |
|
|
اینقدر اتفاقات پیش پا افتاده زندگی ، برنامه های زندگی مو بهم زده که بهت زده به اطرافم نگاه می کنم
هیچ زلزله یا سیلی لازم نیست...... مراحلش به شرح زیره: ۱- من تصمیم به انجام کاری می گیرم ۲- کمی (فقط کمی) در اون جدی میشم.(جدی یعنی از ۱۰ دقیقه بیشتر بهش فکر می کنم) ۳- در این مرحله من فقط باید منتظر یه اتفاق کوچک مثل یک نسیم ، به ایستگاه رسیدن قطار مترو ، قطع شدن آب و ... بشم. ۴- تصمیمم رو دفن می کنم ، کنار بقیه برنامه های از قبل ریخته شده زندگیم. کاهی اوقات فکر می کنم این روزگار نیست که به عنوان یک عامل مزاحم عمل می کنه . این منم که مثل یک سنگریزه در مسیر جریان زندگی قرار گرفتم و با اندک اشاره ای کنار زده می شم. نمی دونم واقعاْ.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:37 توسط مرضیه |
|
|
تنها چیزی که تو این مملکت ارزش نداره وقته. به خصوص اگه مال دیگران هم باشه.
به لطف یک "بایگان نما" که یکی از نامه های بنده رو گم کرده مجبورم بکوبم برم تهران.
البته....... هیچی ....! بماند!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:9 توسط مرضیه |
|
|
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته ست به این می خندم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:25 توسط مرضیه |
|
|
نمی دونم چرا آدمای این مملکت ، همه ، اهل شعار دادن هستن. اهل بلغور کردن جمله هایی که شاید اصلا ندونیم یعنی چی ،چه برسه که بخوایم بهش اعتقاد داشته باشیم!
این مزخرف گویی ها تو خونمونه. تو رگهامون جاریه. به قول شخصیت اصلی کتاب "خداحافظ گاری کوپر" که الان اسمش یادم نیست ، ((مروارید حکمت)) جزء لاینفک زندگیمونه. یا خودمون مثل صدفی "مروارید حکمت" نثار بقیه می کنیم! یا وایسادیم "مروارید حکمت"های بقیه رو جمع می کنیم ، یه گوشه یادداشت می کنیم ، حفظ می کنیم تا یه روزی یه جایی بکار ببریم . که چی ...؟! که اینکه ما در مواقع ضروری می تونیم در پس جمله ای به ژرفای یک اقیانوس که فهم معنای باطنی اون کار هرکسی نیست ، می تونیم منظورمونو برسونیم! آدما دارن دیوونم میکنن .... امشب باز با گوشه ای از گذشته ام خداحافظی کردم. از هرچیزی که جرم داره و فضا اشغال می کنه متنفرم. و از بین اونا هرچیزی که چشمام می بینه بیشترآزارم می ده. با اجسام سر سازگاری ندارم. شاید اونا ندارن. شایدم هردو. احساس خفگی بهم میدن . گاهی اوقات به خودم می گم وقتی همه خاطرات رو از خودت بگیری ،مجبوری خاطره بسازی، اونوقت دیوونه نمی شی؟ وخودم به خودم جواب می دم : نه خاطراتی که خودم ساختمو هر روز می تونم عوض کنم بدون اینکه چیزی در دنیای واقع واهی بودنشو تو صورتم بکوبه. نمیدونم شاید از فرط استیصال دل خوش کردم به هرچیزی که توی ذهنم سرگردان و بی هدف شناوره.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:40 توسط مرضیه |
|
|
آسمان را مه فر گرفته است.
مهی نزدیک به زمین . قطرات سرگردان در هوا به صورتم برخورد می کنند. در سیاهی شب، مه زیر نور چراغ های خیابان می رقصد و مرا می خواند. اگر .... اگر شب طولانی بود و مه پایدار ، می رفتم....ولی فردا خواهد آمد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:52 توسط مرضیه |
|
|
احساس می کنم دارم به خودم و آرزوهام خیانت می کنم.
دچار روزمرگی شدم... داریم زندگی می کنم و این مایه عذابمه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:47 توسط مرضیه |
|
|
هیچ چیز برایم بدتر از یک روز تعطیل نیست.
و هیچ وقت بیشتر از زمانی که مهمونی میرم یا مهمون واسم میاد احساس نمی کنم که دارم عمرمو تلف می کنم. نمی دونم ۱۳ روز اول فروردین چه فرقی با بقیه روزای سال داره که باید اینهمه توش متفاوت رفتار کنم. درختها جوونه می زنن...گیاه ها زنده می شن.... طبیعت جون تازه ای می گیره.....خب چه فرقی به حال من می کنه؟ برای من شکوفه های بهاری با میوه های تابستون هیچ فرقی ندارن. باید به دیدن هم بریم و چند روز بعدش همونایی که ما به دیدنشون رفتیم برای بازدید بیان. مسخره ترین و احمقانه ترین کار دنیا به نظرم همینه. دیدن آدمهایی که دلم براشون تنگ نشده ، حرفی برای گفتن باهاشون ندارم . پایبند بودن به سنت ها داره دیوونم می کنه. کسی می دونه چطور میشه یه سلول انفرادی اجاره کرد؟! میرم فیلم "سنتوری" رو ببینم. هنوز تصمیم نگرفتم به اندازه پول یه بلیط سینما بریزم به شماره حسابی که اعلام کردن یا گناهشو بندازم به گردن بی قانونی مملکت و بی مسئولیتی مسئولین! احتمال زیاد راه اول. دوست ندارم مدیون باشم ....هیچ چیزیُ ....به هیچکس.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:17 توسط مرضیه |
|
|
اینجا تنکابن است......
رای های خونین داخل صندوق ریخته شد. درجریان انتخابات مجلس شورای اسلامی درگیری در یکی از حوزه ها صورت گرفت. خریداران و فروشندگان رای پای صندوق مشغول چانه زنی هستند. ۵۰۰۰ تومان....نه ۶۰۰۰ تومان..... نگهبان عصبانی تفنگ ژ۳ را بالا می آورد... و سوداگران را به رگبار می بندد. و باز طبق معمول کم گناهترین آدمها، بیشترین تقاص را پس دادند. ۲ جوان راهی گورستان و نگهبان بیچاره راهی زندان. همه به سر کار خود بازگشتند. و خدا را صدهزار مرتبه شکر می کنند. همه کاندیداها پیام تسلیت می فرستند و نماینده شهر انتخاب می شود. مردم شهر لعنت می فرستند به نگهبان بیچاره و شیرینی انتخاب نماینده را می خورند. شهر در امن و امان است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:27 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دوست ندارم همیشه از ناراحتی هام بنویسم. ولی خیلی وقته که دیگه چیزی خوشحالم نمی کنه.
خیلی چیزا رو تو زندگیم دوست داشتم. ولی خیلی از این خیلی ها رو روزگار ازم گرفت . تعلق خاطرم به بقیه اش هم کم کم داره از بین می ره. اضطراب دوست همیشگی شب و روزمه. نسبت به چی ...خودمم نمی دونم. کابوس همیشگیم تصویری از خودم تو یه شب بارونی و سیاهه که سرگردانم و نگران که مبادا .... واقعاَ نمی دونم جای این ... رو چی باید بذارم. هیچ وقت نفهمیدم توی خوابم نگران چی ام. لطفاَ در مورد چیزایی که درمورد خودم نوشتم نظر ندید. در این مورد نظر کسی رو نمی خوام. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
گروه زبان انگلیسی تنکابن تنهاتر از سکوت مجتبی (جمیل بزرگ) عروسک کوکی مهتاب انجمن ایساتیس پویا |
|
RSS
|